تحلیل قیاسی مفهوم سفر در سیرالعباد إلی المعاد سنایی و هشت کتاب سهراب سپهری- قسمت ۴

ز خود صافی شود چون آتش از دود
سوی واجب به ترک شین و نقصان
(شبستری، ۱۳۷۱: ۷۹)
صدرالمتالهین شیرازی سفر عرفانی را در تقسیم‌بندی چهارگانه‌ای ارائه می‌دهد و آن را اسفار اربعه می‌نامد و می گوید: « بدان که سالکان از عارفان و اولیای الهی را چهار سفر است: نخست سفر از خلق به حق (به واسطه‌ی رفع حجاب‌های ظلمانی و نورانی) ، دوم سفر در حق – به حق (یعنی او دیگر ولی الهی شده و وجودش، وجودی حقانی گردیده که آغاز سیر، از موقف ذات به کمالات – یکی پس از دیگری – می کند … تا جایی که ذات و افعال و صفاتش در ذات و صفات و افعال حق فانی می‌شود، پس بدو می‌شنود و بدو می‌بیند و بدو راه می‌رود و بدو می‌گیرد.)
سوم که مقابل اول است از حق به خلق (سالک در سفر سوم از این موقف در مراتب افعال سیر می‌کند و محوش زایل شده و برایش مقام صحو تام حصول پیدا می‌کند و باقی به بقای الهی شده و در عوالم جبروت و ملکوت و ناسوت سفر کرده و تمامی این عوالم را با اعیان و لوازم آن مشاهده می‌کند.)
چهارم که از وجهی مقابل دوم است سفر در خلق – به حق – می‌باشد. (در این سفر خلایق و آثار و لوازم آن‌ ها را مشاهده کرده و سود و زیان آن‌ ها را در این جا و آن جا- یعنی در دنیا و آخرت، فهمیده و بازگشتشان را به خدا و چگونگی بازگشتشان و اینکه چه عاملی آن‌ ها را می‌راند و چه باز می‌دارد و چه پشتشان می‌دارد و چه معوقشان می‌کند، می‌داند) در تمام این سفرها – سفر- به حق – است، برای اینکه وجودش حقانی شده و توجه به آن‌ ها از توجه به حق بازش نمی‌دارد. (صدرالمتالهین، ۱۳۸۴: ۱۶) »
۲-۴) انواع سفر در عرفان
تقریباً تمام آثار عرفانی گذشته دو گونه سفر را برشمرده‌اند؛ برای نمونه محمد غزالی در احیاء علوم‌الدین بیان می‌دارد: « … سفر دو گونه است: یکی آن ‌که به ظاهر تن باشد از خانه و وطن سوی بیابان و دوم آن‌ که به سیر دل بود از اسفل السافلین سوی ملکوت… » (غزالی، ج ۲، ۱۳۵۱: ۵۲۹)
و یا: « اما لزوم سفر به ظاهر و هم به باطن باشد. سفر ظاهر ریاضت نفس را تا مقهور و مالیده گردد… » (مستملی بخاری، ج ۱، ۱۳۶۳: ۱۶۱)
گونه اول سفر را که سفر ظاهر است «آفاقی» گویند – یعنی سیر و سفر در کرانه‌های این آفرینش پهناور جهت اهدافی خاص – اما سفر باطن یا سفر با دل و جان را « سفر انفسی » می‌نامند.
ریشه و منشأ سفر آفاقی و انفسی در عرفان را می‌توان در آیه‌ی شریفه‌ی ۵۳ از سوره‌ی مبارکه فصلت جست که می‌فرماید: «سَنریهُم آیاتِنا فی الآفاقِ و فی انفُسهِم حَتی تَبین لهُم انهُ الحَق» : و ما بزودی نشانه‌های خویش را در آفاق و در خودشان به ایشان نشان خواهیم داد تا مشخص گردد برایشان که او حق است.
بنابراین سیر آفاق و انفس از مقدمات ضروری سیر و سلوک در عرفان می‌باشد. اگر چه در این مسیر، سیر انفس از اهمیت بیشتری برخوردار است.
۲-۴-۱) سفر آفاقی (ظاهری)
نجم‌الدین کبری در کتاب آداب الصوفیه، سفر ظاهری را این‌گونه تعریف می‌کند: « از نظر محققان صوفیه این سفر، سیر به تن در آفاق و حرکت از موقف و موطن و توجه به مقصد و طی طریق برای رسیدن به جانب مطلوب است. این مطلوب یا دنیوی است یا برای ذخیره آخرت. اگر مقصود علم و دین یا استعانت در دین باشد، مسافر از جمله سالکان حقیقی است و سفرش منتهی به « سیر الی الله » می‌شود.» (کبری، ۱۳۶۳: ۳۷)
بنابراین تعریف نتیجه می‌گیریم که هر سفری نمی‌تواند سودمند باشد و صرف این‌که انسان از جایی به جایی دیگر حرکت کند نمی‌تواند اثربخشی لازم را داشته باشد زیرا همان‌طور که در بخش قبل بیان شد هدف اصلی از این سفرهای جسمانی این است که « تا نفس ریاضت کشیده و مقهور و مالیده گردد.» (مستملی بخاری، ج ۱، ۱۳۶۳: ۱۶۱)
با توجه به آن چه که در کتاب‌های مختلف عرفانی آمده است، سفر آفاقی می‌تواند به انگیزه‌های مختلفی انجام ‌گیرد:
۲-۴-۱-۱) انگیزه‌های سفر آفاقی
الف) کسب علم
آن علم یا واجب است یا مستحب، و هم‌چنین یا کارهای دینی است یا علم اخلاق نفس، یا علم آیات خداوند در زمین. اگر آن علم در مقام، حاصل نشود یافتن آن در سفر فرض است. (محمدی افشار، ۱۳۸۷: ۱۵)
در طبقات الصوفیه انصاری آمده است: « ذوالنون گفت: سه سفر کردم و سه علم آوردم: اول علم آوردم کی خاص و عام بپذیرفت. بار دوم سفر کردم و علم آوردم کی خاص قبول کرد و عام قبول نکرد و سفر سه دیگر کردم علم آوردم، کی نه خاص پذیرفت و نه عام » (انصاری، ۱۳۸۰: ۱۴-۱۳) که آن سه علم به ترتیب علم توبت، علم توکل و معاملت و محبت و علم حقیقت، دانسته شده است.(همان، ۱۴) و این نمونه‌ای از علم دین است.
دیگری علم اخلاق و تهذیب نفس است که باعث می‌شود انسان از رذایل اخلاقی فارغ و به محامد اخلاقی مزین گردد؛ هجویری در کشف المحجوب بیان می دارد « سُمی السفَر سَفراً لانهُ یسفرُ عَن الاَخلاق » : سفر را بدین سبب سفر نامیده‌اند که اخلاق را برهنه می‌سازد. (هجویری، ۱۳۸۳: ۴۴۹)
و سوم دیدن عجایب خداوند در دریا و خشکی و کوه و بیابان است که انسان را به عظمت و قدرت خداوند رهنمون می‌سازد.
ب) زیارت مشایخ
غزالی در احیاء علوم‌الدین در باب زیارت مشایخ و بزرگان می‌گوید: « فایده از زیارت زندگان طلب برکت دعاست، و برکت دیدن ایشان که دیدن روی عالمان و پارسایان و نگریستن در ایشان، عبادت است و در آن نیز تحریک رغبت است در اقتدا کردن بدیشان و اخلاق و آداب ایشان گرفتن و آن بیرون از فایده‌های علمی است که اقتباس آن از انفاس و افعال ایشان چشم توان داشت… و در تورات است که چهار میل برو؛ برادری الهی، زیارت کن » (غزالی، ۱۳۵۱: ۵۳۶)
بنابراین یکی از انگیزه‌های اصلی سفر آفاقی، زیارت مشایخ و بهره بردن از ایشان به عنوان پیرو مرید که کمک فراوانی در مسیر سیر و سلوک به سالک می‌کند.
ج) دستگیری و هدایت
این سفرها هم به منظور تمرین برای خوبی‌هاست و هم کشف استعدادهای آماده مانند سفر شمس تبریزی و یافتن مولانا. سبکی در طبقات الشافعیه می‌نویسد: « احمد غزالی به سیاحت در بلاد می‌پرداخت و برای مردم آن‌جا تقریباً الی الله وعظ می‌کرد و خدمت صوفیه را از ابتدای جوانی بر عهده گرفت. » (غزالی، ۱۳۷۰: ۲۶)
د) سفر تجارت در طلب دنیا
این سفر را مباح دانسته‌اند، اگر نیت مسافر آن باشد تا خود و عیال خود را از روی خلق بی‌نیاز کند؛ اما اگر سفر جهت زیاده‌جویی در دنیا و سمعت باشد، از اعمال آخرت به دور است.
(محمدی افشار، ۱۳۸۷: ۱۸)
ه) سفر گریز
غزالی قسم دیگر سفر را سفر گریز می‌داند و آن را از سنت‌های پیامبران می‌شمرد و می‌گوید: « آن که سفر او برای گریختن باشد از سببی که دین را مشوش می‌کند و این نیز نیکوست. و گریختن از آن‌چه آدمی را طاقت آن نباشد از سنت‌های پیامبران است- علیهم‌السلام- و این جز به دلی که غیر از خدای – عزوجل – فارغ نباشد کمال نپذیرد.» (غزالی، ۱۳۵۱: ۵۳۸)
۲-۴-۱-۲) آداب سفر از دیدگاه روایات و احادیث و عرفا
همان‌گونه که بیان گردید در کلام امامان و بزرگان دین تأکید فراوانی بر امر سفر شده است و هم‌چنین در بخش سفر آفاقی ذکر شد که این نوع سفر از ضروریات سیر و سلوک است. بنابراین ضرورت‌ها و آدابی نیز برای آن، چه در کلام ائمه‌ی دین و چه در کلام بزرگان عارف آمده است که در این جا به برخی از آن‌ ها اشاره می‌شود:
قال الصادق (ع): افتَتح سفَرک بالصدَقه و اخرُج اذا بَدالک فَانک تشتَری سَلامه سَفرک.
امام صادق (ع) می‌فرماید: مسافرت خود را با صدقه دادن آغاز کن و هر گاه خواستی بیرون برو، زیرا (با صدقه دادن) سلامت سفرت را می‌خری.
قال علی(ع): لا تَصحَبن فی سَفر من لا یری لکَ الفضلَ کما تَری له الفضلَ علیک.
امام علی(ع) می‌فرماید: با کسی همسفر مشو که برای تو بر خود برتری نبیند.، آن چنان که تو برای او بر خویشتن برتری ببینی. (نهج‌البلاغه، کلام ۳۸۶: ۲۱۰)
قال رسول‌الله (ص): سَید القَوم خادمُهم فی السفَر.
رسول خدا می‌فرماید: سرور مردم کسی است که در سفر خدمت‌گزار آنان باشد. (نهج‌الفصاحه، کلام ۱۲۵۶: ۲۶۱)
قال رسول‌الله (ص): اذا خَرج احَدکم الی سَفر ثم علی اهلِه فلیهدهِم ولیطرفهِم و لو حجارَه.
رسول خدا می‌فرماید: هرگاه یکی از شما به سفر رفت، در بازگشت حتی اگر شد، یک قطعه سنگ برای خانواده‌اش هدیه تحفه بیاورد. (همان، کلام ۱۷۲۱: ۳۶۵)
غزالی در احیاء علوم می‌گوید: « یکی از آداب سفر زمان و گاه حرکت است چنان که پیامبر(ص) فرموده‌اند: مسافر صبح زود از منزل حرکت کند و بهتر است روز پنج‌شنبه را آغاز سفر خود قرار دهد. عزالدین محمود کاشانی می‌گوید « جابر گفت: پیغامبر(ص) سفر تبوک را روز پنج‌شنبه فرمود، و بامداد پگاه رفت و گفت: اللهم بارک فی بکورها »: بارخدایا، برکت کن برای امت من در بامداد برخاستن ایشان» (غزالی، ۱۳۵۱: ۵۵۱)
غزالی هم‌چنین در همان کتاب، یازده ادب را از ابتدای حرکت مسافر تا آخر بازگشتش برشمرده و ادب اول را در گزاردن وام ها و فراهم نمودن هزینه و توشه‌ی سفر از وجه حلال می داند. (همان، ۱۳۵۱: ۵۴۷)
مولف مصباح الهدایه، ادب اول را داشتن نیتی صالح و تعیین مقصودی معتبر می داند. ( کاشانی، ۱۳۶۷: ۲۶۴) و هجویری در کشف المحجوب گوید:« شرط نیت آن است که سفر از برای پروردگارـ تعالی ـ کند نه به متابعت هوا وچنان که به ظاهر سفر می کند به باطن از هواهای خود نیز سفر کند.» (هجویری، ۱۳۸۳: ۲۰۲)
در مورد توشهِ‌ی سفر نیز گفته اند:
« ومسافر ر‌ا اندر سفر از مرقعه‌ای و سجاده‌ای و عصایی و رکوه‌ای و حبلی و کفشی ـ یا نعلینی ـ چاره نباشد تا به مرقعه عورت پوشد و بر سجاده نماز کند و به رکوه طهارت کند و به عصا آفت‌ها از خود دفع کند.» (همان، ۵۰۹) و قشیر‌ی نیز گوید:« از مالک دینار حکایت کنند که خداوندـ تعالی ـوحی فرستاد بر موسی ـ علیه السلام ـ که نعلین کن و عصا از آهن برگیر و صیادی کن در زمین و آثار و عبرت‌ها طلب می‌کن تا آن گاه که نعلین بدرد و عصا بشکند. (قشیری، ۱۳۷۴: ۴۹۱) و باز قشیری در آداب سفر حکایت کند: «گفتند: « آداب سفر چگونه باید؟ ابو‌محمد رویم گفت: آن که مسافر را اندیشه از قدم در نگذرد و آن جا که دلش آرام گرفت، منزلش بود.( همان، ۴۹۱)
یکی از آداب سفر، اطاعت مرید از مراد می باشد، بری نمونه از رساله‌ی قشیریه حکایتی دیگر نقل می‌گردد:« ازابو‌علی رباطی حکایت کنند که گفت: با عبدالله مروزی صحبت کردم وپیش از آن که من با وی صحبت کردم، در بادیه رفتی بی زاد، چون من به صحبت وی رسیدم، مرا گفت: چگونه دوستتر داری؟ آنک امیر تو باشی یا من؟ گفتم: تو امیر باش. گفت: بر تو باد به طاعت داشتن من! گفتم: آری؛ توبره برداشت وزاد اندر نهاد و در پشت کشید. هرگاه که گفتمی به من ده تا برگیرم، گفتی: امیر منم، تو را به اطاعت من باید بود.»(همان،۴۹۲)
۲ـ۴ـ۲) سفرانفسی (باطنی)
آن چه که ازآموزه‌های عرفان و کلام اولیا بر‌می‌آید چنین است که از این دو سفر، سفر انفسی مهم تر و در عین حال دشوار‌تر است وهم چنین در بین عرفا و پیران مشایخ از اهمیت بیش‌تری بر‌خوردار است و از این جاست که قشیری می‌گوید:« هزاران بینی که به تن سفر کند و اندکی بود که به دل سفر کند(قشیری، ۱۳۷۴: ۴۸۸)
بنابر‌‌این سیر انفسی یا سفردر وطن آن است که سالک در طبیعت بشری سفر کند؛ یعنی از صفات بشری به صفات ملکی و از صفات ذمیمه به صفات حمیده انتقال نماید زیرا«جان به سبب اشتغال به کسب وتحصیل امور حسی که خیال محض است وبیم ضرر و امید به منفعت وترس از زوال نعمت‌های محسوس، از کار اصلی خود که اندوختن معرفت وکمال معنوی است باز می‌ماند و راه اتصالش به عالم غیب بسته می‌شود، (شهیدی: ۱۳۶۲، ج ۱: ۱۹۰) پس باید راهی یابد و خود را نجات بخشد.مولوی در این باره می گوید:
جان همه روز از لگدکوب خیال
نی صفا ماندش نی لطف و نه فر
وز زیان وسود و وز خوف زوال
نی به سوی آسمان راه سفر
(مولوی،۱۳۶۳: ۴۱۲ـ۴۱۱)
درآثار رمزی سهر‌وردی به عنوان مثال رساله‌الطیر سهروردی، روایت سیر روح انسانی است به مأوای اصلی خود که به صورت پرواز پرندگان بیان شده است. اصل سفر، سفر انفسی است؛ سلوک درنفس واز صفات بشری خارج شدن وبه صفات ملکی روی آوردن، اگر چه آدمی از آغاز تا انجام مسافر است و در این سفر مراحل مختلفی را طی می‌کند: نخست مرحله‌ی جمادی که خاک بوده است، سپس مرحله‌ی نباتی، پس مرحله‌ی حیوانی وآخرین مرحله، مرحله‌ی انسانی است ودرهرمرحله کمال می‌یابد تا به مرحله برتر رسد:
گندمی را زیر خاک انداختند
بار دیگر کوفتندش ز آسیا
باز نان را زیر دندان کوفتند
باز آن جان چون‌که محو عشق گشت
پس ز خاکش خوشه‌ها برساختند
قیمتش افزود و نان شد جان فزا
گشت عقل و فهم و جان هوشمند
یعجب الزراع آمد بعد کشت
(مولوی،۱۳۶۳: ۳۱۶۸ـ۳۱۶۵)
در رساله قشیریه آمده است که استاد امام می‌فرماید:« از استاد ابوعلی ـ رحمه الله ـ شنیدم که می‌گفت: مردی بود به فرخک، دیهی است برکنار نیشابور؛ پیری از پیران این طایفه بود و او را اندر این زمان تصنیف هاست. کسی او را پرسید که سفر کردی ایهاالشیخ؟ گفت: سفر زمین یا سفرآسمان؟ سفر زمین نکرده‌ام و لکن سفر آسمان کرده‌ام.» (قشیری، ۱۳۷۴: ۴۸۷)
حسن ختام این گفتار حکایتی نقل می‌کنیم از اسرارالتوحید که« یک روز شیخ ما با جمعی صوفیان به در آسیابی رسید. اسب باز‌داشت و ساعتی توقف کرد؛ پس می‌گفت: می‌دانید که این آسیا چه می‌گوید؟ می‌گوید:«تصوف این است که من در آنم؛ درشت می‌ستانی و نرم باز می‌‌دهی و گرد خود طواف می‌کنی؛ سفر در خود می‌کنی تا هر چه نباشد از خود دور کنی، نه در عالم ، تا زمین به زیرپای گذاری» (محمدبن منور،۱۳۶۶: ۲۷۴)
هر که اکنون از شما مرد رهید سر به راه آرید و پا اندر نهید
(عطار، ۱۳۶۸: ۴۰)
در نهایت سفر، سفر از دنیا به آخرت است که زاد وتوشه‌اش، نور جان و ایمان است و این زاد و توشه جز با سیر انفس و رها شدن از خود‌بینی‌های نفس به دست نمی‌آید:
سفر این است و راه این و قرار این
دریغا کاین سفر را دستگر نیست
یقین می‌دان که راهی بی‌کران است
ز خود بگذر که کار این است و بار این
به تاریکی درافتادیم و ره نیست
رهی تیره چراغش نور جان است

 

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت jemo.ir مراجعه نمایید.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *