جایگاه حزب‌الله لبنان در استراتژی خاورمیانه‌ای جمهوری اسلامی ایران- قسمت ۳

«واقع­گرایی» (realism) واژه­ای است که در بسیاری از رشته­های مختلف به شیوه ­های متعدد بکار می‌رود. در رشته روابط بین­الملل، واقع­گرایی سیاسی یک سنت تحلیلی است که بر الزاماتی که دولت‌ها برای تعقیب سیاست قدرت در حوزه منفعت ملی فراروی خود دارند، مبتنی است. واقع گرایی به صورت مکتب اندیشه سیاست قدرت از آن یاد می شود. منظور از قدرت تغییر رفتار سایرین در زمینه دلخواه است.
واقع گرایان دولت را بازیگر اصلی صحنه سیاست بین الملل تلقی می کنند و معتقد هستند که سایر بازیگران مانند شرکتهای چندملیتی و به طور کلی سازمان های غیر حکومتی در چهارچوب روابط میان دولت ها عمل می کنند، درحالی که دولت در سطح داخلی قادر به اعمال اقتدار می باشد در سطح خارجی در یک نظام فاقد اقتدار مرکزی با سایر دولت ها در همزیستی به سر می برد. در چنین محیطی دولت ها با یکدیگر رقابت می کنند و ماهیت این رقابت بر اساس بازی با حاصل جمع صفر تعیین می گردد. واقع گرایان ضمن تاکید بر قدرت و منافع ملی بر این اعتقادند که اصولاً از بین بردن غریزه قدرت صرفاً یک آرمان است . بنابراین تعقیب و کسب قدرت یک هدف منطقی و اجتناب ناپذیر سیاست خارجی به شمار می رود. آنها برای استقلال دولت ها اهمیت زیادی قائل هستند و معتقدند که در نبود حکومت جهانی، عملاً دولت ها در حالت مبهم به سر می برند و همزیستی از طریق حفظ موازنه قدرت حاصل می شود . (قوام، ۱۳۸۴: ۱۰۱ تا ۱۱۳)
در اواخر دهه ۳۰ و در طول دهه ۴۰، واقع­گرایی از بستر نوعی خوش‌بینی برخاست و به‌جایگاهی مسلط رسید. این دیدگاه به تصور امیدوارکننده خود از سیاست جهانی که بر تصوری واقع‌گرایانه از ماهیت انسان استوار بود، افتخار می‌کرد. دیدگاه نامبرده، مانند نظریه انتخاب عقلانی، مفهومِ عقلانیتِ هدفمند یا ابزاری دولت و بی­سروری یا آنارشیک بودن نظام جهانی که دولت در درون آن حاکمیت دارد را، از مفروضه­های هابزی درباره سرشت انسان گرفته است. (قوام،۱۳۸۹: ۴۵).
از دیدگاه واقع‌گرایان، مطالعه روابط بین­الملل عبارت است از مطالعه اندرکنش میان دولت‌های حاکم که انگیزه اصلی و درواقع ضرورتاً تنها انگیزه آن‌ ها برای عمل، حفظ خود (امنیت) و در تعقیب این هدف، کسب قدرت است. به بیان کوتاه، واقع­گرایی عبارت است از کاربست نظریه انتخاب عقلانی در سطح نظام دولت‌محور دارای دولت­هایی که به شکل بازیگرانِ عاقلِ بیشینه فایده خواه عمل می‌کنند. (های، ۱۳۸۵: ۴۱-۴۰) البته ریشه ­های تفکر واقع‌گرا به دهه­های ۳۰ و ۴۰ ختم نمی­ شود بلکه این تفکر ریشه در اعماق تاریخ دارد.
تفکر واقع­گرایی به توسیدید، نویسنده کتاب «تاریخ جنگ پلوپونزی»، برمی­گردد که در این اثر تاریخی، توسیدید به ستیزها و کشمکش‌های دولت-شهرهای یونان در قرن پنجم قبل از میلاد بر سر قدرت اشاره دارد. او بنیاد واقع گرایی را این جمله قرار می دهد که حق فقط در بین برابرها وجود دارد حال آنکه قوی‌ترها آنچه را که می توانند انجام می‌دهند و ضعیف‌ترها از آنچه می خواهند فقط رنج می برند. نمونه دیگر واقع­گرایی کلاسیکی به ماکیاول برمی­گردد که مطالبش هم در خصوص سیاست داخلی بوده است و هم در خصوص سیاست خارجی، اما تأکید غیرعاطفی وی بر واقعیت­های قدرت در سیاست، او را یک واقع‌گرا معرفی نموده است. برای هابز نخست سیاست داخلی اهمیت داشت، اما بحث او در این مورد که بشر در نزاع و ستیز باقی خواهد ماند، مگر آنکه توسط یک قدرت برتر ناگزیر به صلح گردد، به‌عنوان عنصر اصلی تفکر واقع‌گرا باقی مانده است. (ریچارد، ۱۳۸۹: ۱۱۳-۱۱۲)
مایکل دویل می گوید می توان سه سنت فکری واقع گرایی را با سه اندیشه کلاسیک پیوند داد:. بنیاد گرایی متأثر از ماکیاولی، ساختار گرایی متأثر از هابز ، تکوین گرایی تحت تأثیر روسو . (عبدالعلی، ۱۳۸۴: ۷۸)
ریشه نظریه واقع­گرایانه روابط بین­الملل به نوعی شیوه تفکر تاریخی بازمی‌گردد. فردریش ماینکه در بررسی خود پیرامون مصلحت دولت، آن را به نظریه سیاسی ماکیاولی و دیپلماسی دولت‌شهرهای ایتالیا در دوران نوزایی بازمی‌گرداند که نمایانگر پیدایش احساس وجود منافع مشخصی برای دولت‌های خاص بود که با آنچه در هنجارهای عمومی مورد تبلیغ کلیسای مسیحی به‌عنوان نهاد ایدئولوژیک مسلط جامعه قرون وسطی مطرح بود تفاوت داشت. (لینکلیتر، ۱۳۸۶: ۴۵)
تغییری که در واقع­گرایی اتفاق افتاد، آن را از واقع­گرایی کلاسیک به واقع­گرایی ساختاری چرخش داد. در واقع­گرایی کلاسیک، شرارت ذاتی بشر او را برای کسب قدرت تشجیع می‌کند اما در واقع­گرایی ساختاری، وضعیت ملی و بین ­المللی در تغییرات سیاسی دخیل است. واقع­گرایی ساختاری خاص قرن بیستم که در امریکا تکوین یافت، کسانی چون مورگنتا و کِنِت والتز مهم‌ترین آثار خود را در زمینه واقع­گرایی ساختاری منتشر کردند.
از جنگ جهانی دوم به این سو، برخی از دانشمندان امریکایی به‌ویژه هانس مورگنتا و کنت والتز، واقع­گرایی را به نظریه­ای مشکل­گشا مبدل ساخته­اند. رویکرد مشکل­گشایی دولت، به مثابه عاملی دوگانه قلمداد می‌شود؛ یعنی اینکه هم دولت با داشتن قدرت بالا، می ­تواند تفکیک قوا را تحقق بخشد و حقوق اقلیت‌های مذهبی و قومی را استیفا نماید و هم برعکس، می ­تواند تفاوت‌های موجود در جامعه را به اعتبار قدرت خود سرکوب نماید و شرایط را برای سلطه فرد یا گروهی خاص مساعد نماید. از سوی دیگر، نبود اقتدار در دولت، باعث ایجاد بی­نظمی یا آنارشی و بی­ عدالتی در سطح جامعه خواهد شد.
وجه مشترک همه واقع‌گرایان این است که مهم‌ترین واحد تحلیل را دولت می‌دانند. به گفته آنان تعداد افراد موجود در داخل هر دولت ملی نو بیش از آن است که یک نظریه بتواند تک‌تک آن‌ ها را تبیین کند، رفتار رهبران تحت شرایط مشابه چندان تفاوتی با هم ندارند، و درهرحال نظریه­ها چاره­ای جز ساده کردن امور ندارند. (چرنوف، ۱۳۸۸: ۱۰۰)
همه واقع‌گرایان سیاسی قبول دارند که برای دستیابی به تبیین­های درست، کارگشاترین ساده­سازی تلقی دولت به‌عنوان واحدی منفرد است. (همان: ۱۰۱) از این گذشته واقع‌گرایان مختلف به‌ طورکلی قبول دارند که باید دولت را بازیگری خردمند انگاشت. رویکرد واقع­گرایی به خرد یا عقل یکی از مفروضات معرفت­شناسی آن محسوب می‌شود.
واقع­گرایی، در وجه ­معرفت­شناسی، به اعتبار خرد سامان می­یابد نه تجربه یا عامل شناخت دیگر. این‌گونه واقعیت مختص هیچ‌کس نیست، همچنین برداشت یک جامعه اجتماعی هم نیست، بلکه مانند یک ذهن جمعی یا یک آگاهی جمعی است و بر اساس آن، جامعه به ‌عنوان واقعیتی مستقل و بیرون از ذهن وجود دارد. (بلیکی، ۱۳۹۲: ۳۲) بر همین اساس، واحد تحلیل واقع­گرایی خرد جمعی تحت عنوان دولت می‌باشد نه فرد، اما این دولت‌ محوری دیدگاه واقع­گرایی در نقطه عزیمت تحلیل، خود را نشان می‌دهد ولی در خروجی و یا بازخوران تحلیل، نقش فرد، گروه و نهادهای غیردولتی برجسته می‌گردد. هابز در رساله لویاتان (۱۶۵۱)، پس از اینکه مردم حاکم خود را برگزیدند و با او عهد کردند که مطیع اوامرش باشند، آنجا که حاکم در طول حکومتش به حقوق اتباعش تجاوز می‌کند، هابز در اینجا، رأی به دفاع اتباع از حقوق خویش می‌دهد.
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
اگر حاکم به کسی حکم کند (هرچند که آن‌کس عادلانه محکوم شده باشد) که خودش را بکشد یا زخمی و یا ناقص کند و یا از مقاومت در مقابل حمله دیگران خودداری نماید و یا از استفاده از خوراک، هوا، دارو و یا هر چیز دیگری که لازمه زندگی است، بپرهیزد، بااین‌حال آن‌کس آزاد است که از این حکم سرپیچی کند. (هابز، ۱۳۸۵: ۲۲۳)
فرض ما بر این است که واقع­گرایی هم به مثابه سیاست عام و هم به مثابه سیاست بین­الملل می‌باشد. در درون دولت‌ها، خودمحوری معمولاً به نحو چشمگیری به وسیله «اقتدار سیاسی سلسله‌مراتبی» محدود می‌شود. در روابط بین­الملل، آنارشی مجال بروز بدترین جنبه­ های طبیعت انسانی را فراهم می‌کند و حتی تشویق می­نماید. (دانلی، ۱۳۹۲: ۵۱)
در نظریه واقع­گرایی ساختارهای سیاسی برحسب سه عامل تعریف می­شوند: اصل نظم‌دهنده، تمایز کارکردها، توزیع توانمندی‌ها. چگونه واحدها با هم ارتباط دارند؟ کارکردهای سیاسی به چه نحوی تخصیص می­یابند؟ چگونه قدرت توزیع می‌شود؟ (همان: ۵۸)
در واقع­گرایی وجود نظام سلسله‌مراتب و آنارشی دو اصل نظم‌دهنده سیاسی عمده هستند. واحدها یا روابط مبتنی بر اقتدار و انقیاد با هم دارند (سلسله‌مراتب) یا این‌گونه روابط را با هم ندارند (آنارشی). والتز استدلال می‌کند که تفاوت‌های ماهوی چشمگیری میان «سیاستی که در وضعیت استقرار قواعد ثابت هدایت می‌شود و سیاستی که در وضعیت آنارشی هدایت می‌شود» وجود دارد.
در نظام سلسله‌مراتبی، با توجه به اینکه روابط فرادستی و فرودستی در میان بخش‌های مختلف وجود دارد لذا تفکیک قوای سه­گانه به نحو مقتضی وجود دارد، اما نظم­های آنارشیک هیچ تمایز کارکردی ندارند و قدرت بلامنازع سعی می‌کند سکان حاکمیت مطلق را به دست بگیرد و بنا بر مصالح خویش و هم­سلکان خویش حکم‌فرمانی مطلق نماید، بنابراین، معیار اساسی هر دولت، توانمندی آن در تفکیک و تمایز قوا و موازنه سازی گروه‌ها و جریان‌های قومی و مذهبی در سطح سیاست ملی و درعین‌حال، توان کارکردی موازنه و رقابت­سازی در سطح بین ­المللی می‌باشد.
واقع‌گرایان «قدرت» را محور رقابت­های دولت‌ها و مفهومی اصلی می‌دانند که نظریه‌پردازان برای مقایسه یک دولت با دولت دیگر باید به کار گیرند. (چرنوف، همان: ۱۰۲) اصطلاح «قدرت» ظاهراً همان نقشی را در جملات بازی می‌کند که «ثروت» و «جمعیت» دارد. در مکتب واقع­گرایی، قدرت به معنای کنترل بر برآیندها و «توانایی انجام امور یا تأثیر نهادن بر امور» است. (دانلی، همان: ۶۲) دامنه این نوع قدرت نسبی است نه مطلق. نسبی بودن قدرت دولت‌ها را ناگزیر می‌سازند بیش از آنکه به فکر مزیت نسبی باشند به توان نسبی توجه کنند.
از نظر واقع‌گرایان، تمنای قدرت ریشه در سرشت بشر دارد. از نظر مورگنتا کشمکش بر سر قدرت ازآن رو پدید می ­آید که افراد چیزهایی را که می‌خواهند نه لزوماً به این دلیل که تمنیات پلیدی دارند. از نظر مورگنتا این یکی از دو ریشه ستیزه و درگیری است ولی او حتی در جریان بحث از این ریشه نخست به سمت «دیگر ریشه درگیری و شرور ملازم با آن» کشیده می‌شود: سائقه مسلط تمنای قدرت. او اساساً قدرت‌طلبی انسان را داده‌ای اساسی‌تر از شرایط تصادفی بستر وقوع کشمکش بر سر قدرت می‌داند. (لینک لیتر، ۱۳۸۶: ۲۵)
واقع­گرایی سیاسی دیدگاهی را پیشنهاد می‌کند که مطابق آن کنش‌های دولتمردان را باید فهمید و به قضاوت گذاشت. این استدلالی وفادارانه به هابز است که رقابت، تردید (بی­اعتمادی) و افتخارجویی را سه علت منازعه می‌دانست. رقابت به جنگ بر سر دستاوردها می‌ انجامد، تردید به جنگ برای حفظ دستاوردها و افتخارجویی به جنگ برای کسب شهرت. مورگنتا همانند هابز معتقد است حتی اگر قدرت فراوانی داشته باشیم و از قدرت خود مطمئن باشیم باز قدرت بیشتری می‌خواهیم.
از لحاظ فکری مکتب رئالیسم تحت تأثیر اندیشه‌های هابز و ماکیاولی قرار دارد. به نظر هابز ایجاد امنیت تنها از طریق افزایش قدرت امکان‌پذیر می‌باشد. ویژگی قدرت آن است که کالای کمیاب می‌باشد. به این معنی که عرضه قدرت محدود درحالی‌که خواست و آرزوی قدرت نامحدود می‌باشد. از نظر هابز علت اصلی کشمکش بین انسان‌ها در همین نکته خلاصه می‌شود. مفهوم دیگری که هابز بر آن تأکید می‌کرد این بود که در وضع طبیعی یعنی وضع پیش از تشکیل دولت شرایط (انسان گرگ انسان می‌باشد) حاکم است.
در مجموع تأثیرات فکری هابز بر روی مکتب رئالیسم را می‌توان در اصل بقای مورد تأکید رئالیست‌ها مشاهده کرد. تا قبل از ماکیاولی تصور بر آن بود که هدف از تشکیل دولت یا قدرت سیاسی، رسیدن به اهداف متعالی مانند آزادی عدالت‌طلبی، قانون‌گرایی و غیره می‌باشد. ماکیاولی نخستین اندیشمند در تاریخ اندیشه سیاسی غرب می‌باشد که سیاست را از اخلاق جدا نمود. به اعتقاد ماکیاول در جایی که اقتدار مؤثر وجود ندارد اخلاق مؤثر نیز وجود ندارد یعنی اخلاق نتیجه قدرت می‌باشد. در مجموع تأثیرات فکری ماکیاولی را بر روی مکتب رئالیسم می‌توان در اصل سیاست قدرت مشاهده کرد.
محورهای اصلی رئالیسم عبارت‌اند از:
۱- دولت‌محوری
دولت‌محوری از نظر رئالیست‌ها به این معنی است که دولت تنها بازیگران اصلی در روابط بین‌الملل می‌باشند. سایر بازیگران مثل سازمان‌های بین‌المللی، شرکت‌های چندملیتی و انجمن‌های فراملی در چهارچوب دولت‌ها عمل می‌کنند. مبنای استدلالی رئالیست‌ها در مورد دولت‌محوری این است که دولت‌ها تنها بازیگرانی می‌باشند که در صحنه نظام بین‌الملل مشروعیت استفاده از زور (اقتدار نظامی) را دارند.
از نظر رئالیست‌ها دولت اصلی‌ترین بازیگر و حاکمیت ویژگی ممتاز کننده آن است، یعنی دولت مستقل به‌طور تفکیک‌ناپذیری به استفاده از قدرت متصل است. برای تبیین این جمله به تعریف ماکس وبر از دولت می‌پردازیم که عنوان می‌کند «حق انحصاری استفاده مشروع از قدرت فیزیکی در داخل سرزمین مشخص». (اسمیت، ۱۳۸۳: ۳۴۰) آنچه به نظر می‌رسد این است که نظریه رئالیسم براساس این فرض عمل می‌کند که از لحاظ داخلی مسئله نظم و امنیت حل شده است. با این‌وجود در نظام جهانی و روابط بین کشورهای مستقل، ناامنی، خطرها و تهدیدها نسبت به موجودیت دولت، خطرناک جلوه می‌کند. رئالیست‌ها ادعا می‌کنند که دولت‌ها در شرایط هرج ومرج، با دیگر دولت‌ها برای امنیت، بازارها، کسب نفوذ و غیره به رقابت می‌پردازند. (همان: ۳۴۱) دولت – محوری بودن ساختار نظام بین‌الملل از دیدگاه رئالیسم پیامدهایی برای نظام بین‌الملل دارد. رئالیست‌ها دولت را Reify تعبیر می‌کنند که به معنای دمیدن روح حیوان به انسان و انسان به دولت و از دولت به نظام بین‌الملل می‌باشد، بنابراین اگر انسان‌ها خودپرست و به دنبال منافع شخصی هستند، دولت‌ها نیز از این ویژگی‌ها برخوردار خواهند بود. در نتیجه اگر انسان‌ها همانند حیوان‌ها همواره در ترس و اضطراب باشند، دولت‌ها نیز در نبود امنیت و بی‌اعتمادی در هراس خواهند بود. (عسگرخانی، ۱۳۸۹: ۲۴۲-۲۱۳)
توضیحی که به این متن می‌توان اضافه کرد این می‌باشد که دولت‌ها به‌عنوان عناصر تشکیل‌دهنده نظام بین‌الملل برای حفظ خود همیشه در تقلای به دست آوردن قدرت هستند تا امنیت بیشتری را برای خود به ارمغان آورند و بازیگر اصلی در این اندر کنش، از نظر رئالیست‌ها دولتها شناخته می‌شود. در ارتباط با ویژگی واحدهای نظام باید یادآوری کرد که از نظر نو واقع‌گرایان تمام دولت‌های موجود در نظام بین‌الملل از لحاظ کارکردی به واسطه وجود فشارهای ساختاری، در وضعیت مشابهی به سر می‌برند. بدین ترتیب وضعیت نبود اقتدار مرکزی، باعث تحمیل نظم و روشی به دولت‌ها می‌شود. از جمله اینکه همه دولت‌ها باید قبل از هر چیزی برای بقای خویش به دنبال حفظ امنیت باشند. (قوام، ۱۳۹۲: ۸۹-۸۷) بایستی افزود که در نظام بین‌الملل تمرکز بر روی دولت است که بازیگر اصلی محسوب می‌گردد و از نظر رئالیست‌ها دولت مهم‌ترین بازیگر سیاست جهانی هستند. بازیگران دیگر مانند شرکت‌های چندملیتی یا سازمان‌های بین‌المللی شاهد صعود و افولند، اما تنها بازیگر در عرصه بین‌المللی که حائز اهمیت بوده و ویژگی‌های دائمی روابط بین‌الملل است، همانا دولت می‌باشد. (حاجی یوسفی، ۱۳۷۷: ۸۲-۶۹)
طبق نظریه نوواقع‌گرای والتز، عدم تمرکز در ساختار آنارشیستی دولت‌ها، شکل اصلی روابط بین‌الملل است. دولت‌ها باوجود تفاوت‌های فرهنگی، ایدئولوژِیکی، قوانین اساسی و افراد در همه جنبه‌های اصلی کارکردی، شبیه یکدیگر هستند، آن‌ ها در همه اعمالشان کارکرد پایدار همسان دارند. همه دولت‌ها به گردآوری مالیات‌ها، مدیریت سیاست خارجی و … می‌پردازند. تنها تفاوت عمده میان دولت‌ها به میزان زیادی ناشی از توانایی‌هایشان است طبق دیدگاه والتز واحدهای دولتی سیستم بین‌المللی براساس توزیع توانایی‌ها برای انجام کارکردهای همسان از هم متمایز می‌شوند ساختار سیستم هنگامی تغییر می‌کند که توزیع توانایی‌ها در سیستم واحدها تغییر کند. (جکسون و سورنسون، ۱۳۸۳: ۱۱۵-۱۱۴)
نکته اصلی این است که دولت‌ها هنوز مهم‌ترین عامل واسطی هستند که تأثیرات سایر کنشگران بر تنظیم خشونت از طریق آن‌ ها به نظام جهانی هدایت می‌شود. ممکن است گفته شود که کنشگران غیردولتی به‌عنوان «مبتکران تغییر» اهمیتی بیشتر از دولت‌ها می‌یابند، اما تغییر در نظام نهایتاً از طریق دولت‌ها صورت می‌گیرد. دولت‌ها در این معنا هنوز هم مرکز نظام بین‌الملل هستند. (ونت، ۱۳۸۶: ۱۴) نگارنده بر این عقیده است که اگر قرار است در خاورمیانه تغییر صورت بگیرد به دلیل حساسیت ویژه منطقه بایستی اول از جانب دولت‌ها صورت بگیرد و ثانیاً وارد عرصه‌های بعدی شود و در غیر این صورت به دلیل عدم توسعه و مراحل ابتدای مدرنیته دلیلی بر گسترش خشونت و منازعه در منطقه می‌گردد. ایران، ترکیه و در کنارشان عراق بعد از سقوط صدام گزینه نخست برای این تحول که نظم سنتی آن از هم فرو پاشیده است مطرح می‌باشند. البته باید افزود، تنها چیزی که می‌توان گفت این است که سیاست بین‌الملل تنازع برای کسب قدرت است و در خاورمیانه نیز استثنا نیست. همه کشورها به دنبال کسب قدرت می‌باشند. رئالیست‌ها به دو نکته مهم درباره مفهوم قدرت اشاره می‌کنند، نخست اینکه قدرت مفهومی ارتباطی است، هیچ‌کس قدرت را در خلاء به کار نمی‌گیرد، بلکه در ارتباط با موجودیتی دیگر آن را به کار می‌گیرد. دوم قدرت، مفهوم نسبی است. (اسمیت، ۱۳۸۳: ۳۴۲)
۲- موازنه قوا
مفهوم موازنه قدرت در طول تاریخ روابط بین‌الملل بنا به مقتضیات اوضاع بین‌المللی، معانی مختلفی چون «توزیع قدرت»، «تعادل قوا بین دو یا چند قدرت متخاصم»، و «تفوق نیرو» به خود دیده است. اما همواره نوعی اتفاق نظر نسبت به موجودیت مفهومی قدرت وجود دارد. موازنه قدرت به عنوان یک نظام، به جامعه ای مرکب از چندین ملت اشاره دارد که در آن تمامی بازیگران اصلی، هویت و استقلال خویش را از طریق فرایند ایجاد توازن حفظ می کنند. از این رو اعضای یک نظام، یک سیاستگذار را بر آن می دارند که در مواجهه با تهدید ظهور یک بر هم زننده توازن یا قدرتی که ظاهراً مصمم به برقرار ساختن استیلای بین المللی است، دست به تشکیل نوعی ائتلاف متوازن کننده بزنند. اگر توازن قدرت چنان که تمامی دولتمردان انتظار دارند، کارآیی کامل داشته باشد و توزیع قدرت هیچ تهدیدی برای امنیت ملی آنها پیش نیاورد، در این صورت توازن قدرت به عنوان یک وضعیت، قانون و خط مشی به طولانی شدن دوره های صلح کمک می کند.
مفهوم موازنه‌ی قوا، بنا به مقتضیات گوناگون اوضاع بین المللی، معانی مختلفی چون توزیع قدرت، تعادل قوا بین دو یا چند قدرت متخاصم، و تفوق نیرو پیدا کرده است. مثلا ارنست ‌هاس برای مفهوم موازنه ی قدرت ۸ معنا و مارتین‌ وایت ۹ معنا و بالاخره کنت ‌والتز ۱۰ معنا در نظر گرفته‌اند. اما در کلیه‌ی این مفاهیم گوناگون، نوعی اتفاق‌نظر نسبت به موجودیت مفهوم قدرت وجود دارد. منظور آن است که در بطن تئوری موازنه ی قوا این فرض نهفته است که همه‌ی روابط بین المللی ناشی از منافع ملی است که از طریق قدرت کسب می‌شود. (سیف‌زاده، ۱۳۶۷: ۴۹)
اما تعاریف ارنست‌ هاس، عبارتند از: ۱ـ هرگونه توزیع قدرت، ۲ـ نوعی فرایند تعادل یا متوازن‌سازی، ۳ـ استیلا ی یا طلب استیلا ی، ۴ـ ثبات و صلح در حالت اتفاق قدرتها، ۵ـ بی‌ثباتی و جنگ، ۶ـ سیاست مبتنی بر قدرت به معنی اعم، ۷ـ نوعی قانون جهان‌شمولی تاریخی، ۸ـ نوعی نظام و راهنما برای سیاست‌گذاران. به گفته ی اینیس‌ال. کلود‌‌ جونیور «مشکل توازن قدرت، نداشتن معنا نیست بلکه داشتن معانی بیش از حد است». (دوئرتی و گراف، ۱۳۷۲: ۶۶)
مورگنتا براین نظر است که دولتها در چهارچوب قدرت دارای انتخابهای سیاسی محدودی هستند که عبارتند از :۱- حفظ وضع موجود (حفظ قدرت ) ۲- افزایش قدرت ۳- نمایش قدرت که ممکن است کشورها به دلایل مختلف از جمله موازنه قدرت از سیاست حفظ وضع موجود پیروی کنند. چرا اینکه تنها راه جلوگیری از جنگ ایجاد نوعی سیستم موازنه قدرت است.
همچنان که گفته شد برجسته‌ترین نظریه‌پرداز واقع گرائی هانس.جی مورگنتا (۱۹۰۴- ۱۹۸۰ ) است. او در کتاب «سیاست میان ملت‌ها» برای شناسائی اندیشه واقع گرائی و نظریه موازنه قدرت، شناسائی افکار مورگنتا و پنج قاعده او از اهمیت بسیار برخوردار است.
پنج قاعده او را می توان به این شرح خلاصه کرد:
۱- منافع ملی بر حسب قدرت تعریف می شود.
۲- اصول حاکم بر رفتار کشورها تابعی از وضعیت مکانی و زمانی آن کشور است که ضرورتا با اصول اخلاقی حاکم بر جهان یکی نیست.
۳- قائم به ذات بودن احکام و اصول مبانی سیاسی .
۴- اقدام دولتمردان به مقتضای تامین منافعی است که به بهبود وضعیت قدرت کشور یاری می دهد.
۵- تعارض منافع لزوما به معنای جنگ دائمی بین کشورها نیست. (مورگنتا، ۱۳۷۴: ۹۵)
با توجه به این قواعد کلی رفتاری، مورگنتا مدعی است که بیش از هر چیز، هر کشور مسئول تضمین بقای هویت فیزیکی، سیاسی و فرهنگی خویش در برابر تعرضات دیگر کشورهاست. اما در روند تعامل با دیگر کشورها، نظامی حاکم می شود که در آن کشورهای مختلف به مقتضای موقعیتی که در صحنه بین المللی دارند، خواهان سه استراتژی حفظ وضع موجود، توسعه طلبی امپریالیستی و یا کسب اعتبار هستند. بنابراین می توان سیاست خارجی همه بازیگران را تابعی از حفظ، افزایش و یا نمایش قدرت دانست.
۳- اصل سیاست قدرت
از نظر رئالیست‌ها نظام بین‌الملل مرکب از بازیگران مستقل و مجزا می‌باشد که در روابط بینشان با یکدیگر بر اساس اصل سیاست قدرت عمل می‌کنند به این معنی که کشورها در روابطشان با یکدیگر اخلاقیات را در نظر نمی‌گیرند. به اعتقاد رئالیست‌ها اگرچه بر اساس موازین حقوق بین‌الملل کشورها با یکدیگر برابر می‌باشند این برابری به حیث یک برابری حقوقی می‌باشد تا سیاسی، به این معنی که همه کشورها از این حق برخوردارند که به‌طور مساوی حاکمیت ملی آن‌ ها مورد احترام قرار گیرد.
مورگنتا معتقد است «منظور از قدرت سیاسی اشاره به وجود کنترل در روابط متقابل دارندگان اقتدار عمومی و میان اقتدار عمومی و عامه مردم است» وی در جای دیگر می‌گوید: «توانایی انسان بر ذهن‌ها و اعمال دیگران، قدرت است». (عالم، ۱۳۸۰: ۸۹)
در نظریه واقع‌گرایی دولت‌های ملی بازیگران اصلی در یک نظام «دولت‌محور» هستند. سیاست داخلی را می‌توان به‌وضوح از سیاست خارجی تفکیک کرد. سیاست بین‌الملل کشمکش بر سر قدرت در یک محیط فاقد مرجع فائقه مرکزی است، در یک نظام بین‌المللی غیرمتمرکز، مرکب از دولت‌هایی که از برابری حقوق یا حاکمیت برخوردارند، میان دولت‌های ملی از حیث توانایی‌هایشان مراتبی به‌صورت قدرت‌های بزرگ‌تر و دولت‌های کوچک‌تر وجود دارد.
در بینش واقع‌گرا از سیاست، قدرت و منافع ملی دو عنصر محوری به‌حساب می‌آیند از این دیدگاه بازیگر خردمند کسی است که پیوسته در جهت ارتقای منافع خود باشد. طیف مفهومی این منافع گسترده است و هم شامل عوامل مادی می‌گردد و هم معنوی. به عبارت دیگر، هم حراست از قلمرو و هم حفظ شئون و حیثیت و حریم ارزش‌ها از ملزومات آن است. در اینجا قدرت و منافع در عرض یکدیگر قرار می‌گیرند و رفتار عقلایی آن است که هم‌زمان و پیوسته در جهت ارتقای آن‌ ها باشد. برای واقع‌گرا عمل سیاسی متکی به جزم و احتیاط و متأثر از شناخت واقع‌بینانه محیط ملی و بین‌المللی است.
در نظریه واقع‌گرا این مفهوم توانایی‌ها یا قدرت با حجم نیروی نظامی به معنای صریح کلمه مترادف نبوده یا به‌ندرت مترادف است. واقع‌گرایان می‌گویند قدرت پدیده‌ای چندبعدی است که دارای هر دو مولفه نظامی و غیرنظامی می‌باشد. نظریه‌پردازان واقع‌گرا چارچوب‌هایی برای دسته‌بندی عناصر قدرت ملی تدوین کرده‌اند. این‌گونه توانایی‌ها نه تنها نیروهای نظامی بلکه سطح تکنولوژی، جمعیت، منابع طبیعی، عوامل جغرافیایی، شکل حکومت، رهبری سیاسی استراتـژی و ایدئولوژی را نیز در برمی‌گیرند به‌طور خلاصه قدرت مرکب از عوامل کیفی و کمی است.
قدرت سیاسی رابطه‌ای روانی است میان کسانی که آن را اعمال می‌کنند و آن‌ هایی که این قدرت بر آنان اعمال می‌شود. قدرت سیاسی به گروه نخست این امکان را می‌دهد که از راه فشار بر اذهان گروه دوم، بعضی از رفتارهای آنان را کنترل کنند. آنچه در بحث «قدرت در روابط بین‌الملل» طبعاً مورد نظر است، توانایی دولت‌ها در دستیابی به هدف‌های سیاست خارجی کشورها است.
روشن است که تصمیم‌گیرندگان و سیاستمداران معمولاً درصدد تعقیب هدف‌هایی هستند که توانایی دستیابی به آن‌ ها را دارند. توانایی تحصیل هدف‌های سیاست خارجی همان مفهوم «قدرت» در روابط بین‌الملل است که هسته اصلی مباحث سیاست اعم از سیاست داخلی و خارجی را تشکیل می‌دهد تا جایی که گفته‌اند «سیاست خود همه تلاشی است برای کسب قدرت». (سیف زاده، ۱۳۸۱: ۱۶۹)
۴- اصل بقاء
سومین اصلی که رئالیست‌ها را از هر گرایشی که باشند به یکدیگر متصل می‌سازند این اعتقاد است که در سیاست بین‌الملل هدف برتر بقا است هرچند واقع‌گرایان در مورد این‌که آیا انباشت قدرت در عرصه بین‌المللی خود یک هدف است یا این‌که وسیله‌ای برای نیل به اهداف دیگر اتفاق‌نظر ندارند، اما شکی وجود ندارد که مهم‌ترین هدف دولت در نظر آنان همانا بقاء، آن است که این مسئله را در قالب امنیت نشان داده‌اند. (حاجی یوسفی، ۱۳۷۷: ۷۳) امنیت پیش‌شرطی در نظر گرفته می‌شود که برای کسب اهداف دیگر لازم است، حال می‌خواهد این اهداف مستلزم پیروزی بر دیگران باشد و یا فقط حفظ استقلال، طبق نظر والتز «ورای انگیزه بقا، اهداف دولت‌ها بی‌نهایت مختلف است». (اسمیت، همان: ۳۴۴)
بااین‌حال بحثی که اخیراً در بین رئالیست‌ها به وجود آمده در مورد این سؤال است که آیا درواقع هدف اصلی دولت‌ها ایجاد امنیت است یا افزایش قدرت. این بحث سبب شکل‌گیری دو گروه از رئالیست‌ها می‌شود، رئالیست‌های تدافعی و رئالیست‌های تهاجمی و پیامدهای مهمی بر چگونگی دیدگاه ما نسبت به دورنمای امنیت و همکاری‌های بین‌المللی خواهد داشت. رئالیست‌های دفاعی مانند والتز و جوزف گریکو معتقدند دولت‌ها امنیت را هدف اصلی می‌دانند و بنابراین به دنبال آن میزان قدرت هستند که بقای آنان را تضمین سازد، در مقابل رئالیسم تهاجمی از سوی جان میرشایر مطرح شده و به این معنی است که هدف نهایی همه دولت این است که به جایگاه هژمونیک در نظام بین‌الملل دست یابد. (اسمیت، همان: ۳۴۵) مسئله بقاء موجب می‌شود که واقع‌گرایان رأی به تمایز میان سیاست و اخلاق دهند. به عبارت دیگر، نیاز برای بقا ضرورتاً موجب می‌شود که رهبران دولت‌ها از اخلاقیات فاصله بگیرند زیرا بقاء مهم‌ترین هدف هر دولت است و نباید به هیچ قیمتی نادیده انگاشته شود. همان‌گونه که کیسینجر در کتاب خود بیان نموده، «بقاء یک ملت مسئولیت اول و آخر آن است و نباید مورد معامله قرار گرفته یا در معرض خطر قرار گیرد». (حاجی یوسفی، ۱۳۷۷: ۷۶) همچنین فرض والتز بر این است که بقا تنها منفعت ملی دولت‌ها است. (ونت، ۱۳۸۶: ۳۴۲) در توضیح بقا بایستی به سخنان مایک اوکشات اشاره کنیم که بهترین تبیین از مسئله بقا است او می‌گوید «در فعالیت سیاسی افراد در دریایی بیکران و بی‌انتها سفر می‌کنند، این دریا نه بندری دارد که جان پناهی باشد و نه جایی که بشود برای لنگر انداختن از آن استفاده کرد، نه نقطه آغازی دارد و نه مقصدی مشخص، کار مهم روی آب ماندن در یک کشتی شناور است. (لینکلیتر، ۱۳۸۶: ۲۰۰-۲۰۱) این گفته را می‌توان با اندک تغییر در مورد دولت‌ها به کار برد، که دولت‌ها بایستی سعی کنند در عرصه روابط بین‌الملل باقی بمانند همچنین به تمایز مارتین وایت در نظریه‌ها می‌توان اشاره کرد که زندگی خوب و مطلوب را موضوع نظریه سیاسی و بقا را موضوع نظریه بین‌المللی می‌دانند. (همان: ۲۱۸) به تعبیری روان‌تر بقا هدف همه دولت‌ها در محیط هرج‌ومرج گونه است و هدف اولیه همه دولت‌ها ورای همه اهداف بقا در عرصه بین‌الملل است.
۵- اصل خودیاری
اصل خودیاری به این معنی است که کشورها در صحنه نظام بین‌الملل به هیچ وجه نمی‌توانند به ضمانت و کمک سایر کشورها حساب کنند، یعنی اگر کشوری به کشور دیگری حمله کرد، کشوری که مورد تهاجم قرار گرفته است نمی‌تواند متکی به کمک سایر کشورها باشد. اثر کنت والتز یعنی نظریه سیاست بین‌الملل برای سنت رئالیسم درک بیشتری از نظام بین‌الملل که دولت‌ها در آن همزیستی می‌کنند، به وجود آورد والتز بر خلاف دیگران معتقد بود که سیاست بین‌الملل به واسطه جنگ و مخاصمه مستمر منحصر به فرد نبوده است زیرا این امر در سیاست داخلی نیز وجود دارد. تفاوت اصلی بین نظم داخلی و بین‌الملل در ساختار آن است. در سیاست داخلی، شهروندان مجبور نیستند تا از خود دفاع کنند. در نظام بین‌الملل حاکمیت برتر وجود ندارد تا جلوی استفاده از زور توسط دیگران قدرت‌ها را بگیرد و مانع آن شود و بنابراین امنیت تنها از طریق خودیاری به دست می‌آید در ساختار هرج و مرج آمیز خودیاری الزاماً قاعده عمل است، البته در مسیر تأمین امنیت برای خود کشور مورد نظر ممکن است ناامنی دیگر کشورها را تشدید سازد. از منظر واقع‌گرایان ازآنجاکه آنارشی ویژگی طبیعی نظام بین‌الملل است منازعه امری دائمی است و بقا به شکل هدف اصلی دولت‌ها درمی‌آید. ازاین‌رو افزایش قدرت خود یا به عبارت دیگر خودیاری مهم‌ترین اصل برای امنیت یک دولت محسوب می‌شود. البته در اینجا یک شکل دیگر از امنیت ظاهر می‌شود. هرچند دولت‌ها در یک سیستم خودیاری به سر می­برند، اما خودیاری و افزایش قدرت خود به خود منجر به افزایش امنیت نمی‌شود بلکه برعکس امنیت را کاهش می‌دهد، زیرا در جریان افزایش قدرت خود یک دولت موجب نگرانی دیگر دولت‌ها می‌گردد و در نتیجه وضعیتی حاصل می‌شود که واقع‌گرایان آن را معمای امنیت نامیده‌اند. (حاجی یوسفی، ۱۳۷۷: ۸۳) حال سؤال مطرح این می‌باشد که آیا گریزی از تنگنای امنیت وجود دارد؟ در اردوگاه رئالیست‌ها درباره این موضوع بین دو گروه از آغاز اختلاف‌نظر وجود دارد. رئالیست‌های ساختاری معتقدند امنیت وضعیت همیشگی سیاست بین‌الملل است و رئالیست‌های تاریخی معتقدند حتی در نظام خودیاری، این معما می‌تواند تعدیل شود. سازوکار اصولی که تنگنا یا معضل امنیت از طریق آن می‌تواند آسان‌تر گردد عملکرد موازنه قوا است. بنابراین تقویت موازنه قوا به هدف اصلی در سیاست خارجی دولت‌ها تبدیل می‌شود.
برای تبیین هر چه بیشتر اصل خودیاری بایستی به گفتگو والتز با هری کر سیلر در موسسه مطالعات بین‌المللی در دانشگاه کالیفرنیا اشاره کرد. والتز اشاره می‌کند ساختار نظام بین‌الملل قبل از هر چیز توسط اصل سازمان دهنده آن‌که «آنارشی» است تعریف می‌شود. برخی افراد آن آنارشی را به‌عنوان اصل بی‌نظم کننده در نظر می‌گیرند ولی این اصل است که به ما می‌گوید واحدهای اصلی این حوزه چگونه با هم ارتباط دارند، رابطه بین آن‌ ها بر خلاف سلسله‌مراتبی بودن، نوعی آنارشی است. این‌یک قلمرو نظم یافته نیست یک حوزه تابع قانون نیست بلکه یک حوزه آنارشیک است که در آن واحدهای مختلف باید خودشان درک کنند که چگونه می‌خواهند با یکدیگر زندگی کنند و چگونه می‌خواهند نگرانی‌های امنیتی خود را به‌طور خاصی تعقیب کرده و در نهایت مدیریت نمایند. آن به‌عنوان قلمرویی مبتنی بر اصل خودیاری توصیف می‌شود: اگر شما خودتان تعقیب نگرانی‌های امنیتی را برای خود انجام ندهید، نمی‌توانید از هیچ‌کس دیگری انتظار داشته باشید که آن را برای شما انجام دهد. آن‌ ها ممکن است که به شما کمک نمایند ولی ممکن هم هست که کمک نکنند شما نمی‌دانید؟ که نمی‌توانید روی آن‌ ها حساب کنید. فقط به خودتان متکی باشید. (والتز، ۱۳۹۳: ۱۰۳)
هسته بحث واقع‌گرایی سیاسی «نفع ملی» می‌باشد. هانس جی. مورگنتا، یکی از اثرگذارترین نویسندگان واقع‌گرایی سیاسی، معتقد است که نفع ملی، معیاری قابل قبول برای اقدام سیاسی می‌باشد از این‌رو وی نفع ملی را به «کلیات مهم» قانون اساسی تشبیه می‌کند. (لینکلیتر، ۱۳۸۶: ۱۲۲) از نظر مورگنتا و واقع‌گرایان سیاسی، نفع درواقع جوهر سیاست است و بر این اساس، شرایط زمان و مکان بر آن اثری نمی­گذارند­.
حال اگر منافع کارگزاران سیاسی حکومت و اقوام و مذاهب محصورشده در دولت ملت در تضاد نباشد، در جامعه اتحاد و پیوند وجود دارد ولی درصورتی‌که تضارب منافع وجود داشته باشد، جامعه شکلی واگرایانه و بحرانی به خود می‌گیرد. از سوی دیگر، وقتی در مدیریت سیاسی، تفکر هژمونی یا تسلط یابی اقلیت بر اکثریت مستولی گردد و قاعده نفع برای اقلیت منهای اکثریت جامعه تعریف و یا محقق گردد، یا به عبارتی، وقتی حاکم سیاسی بین «وظیفه رسمی» خویش که عبارت است از حمایت از منافع ملی و «منافع شخصی»، ارجحیت را به دومی بدهد، آنگاه نفاق و تفرقه به‌صورت بالقوه در میان اقشار و گروه‌های محروم از منافع به ‌اصطلاح ملی شکل خواهد گرفت.
در زمانی که دامنه ابزار خشونت حکومت تضعیف گردد اختلافات به بهانه­های مختلف سربرخواهند آورد و ناامنی و خشونت در جامعه بالفعل می‌گردد؛ بنابراین امنیت جمعی، یک اصل ملموس در مکتب واقع‌گرایی سیاسی می‌باشد. شعار اصلی امنیت جمعی این است که «یا متحد شوید یا تک تک نابود می­شوید». لذا ایجاد امنیت جمعی، هم در برابر تهدیدهای داخلی و هم تهدیدهای بین­المللی، قابل توجه و تأکید می‌باشد.
به‌طورکلی واقع‌گرایی متناظر بر انتخاب عقلانی عبارت است از:
۱- الگوسازی (ریاضی­گونه) عقلانیت انسانی برای رفتار.
۲- خوش‌بین و واقع­بین بودن درباره ضعف­های موجود در سرشت انسان و توجه به پیامدها یا استلزام‌های این ضعف­ها.
۳- قدرت‌جویی افراد و دولت‌ها همه جایی-همه زمانی و گریزناپذیر است، بنابراین ستیز و رقابت پدیده­ای فراگیر است.
۴- دولت‌ها بازیگرانی واحد و یکپارچه­اند که فقط به واسطه منافع ملی برانگیخته می­شوند.
۵- منافع ملی اموری عینی هستند.
۶- مهم‌ترین منفعت ملی همان بقا/امنیت است.
براساس این جمع­بندی، واقع‌گرایی حول چهار محور اصلی امنیت، حاکمیت، منفعت ملی و سیاست قدرت‌مدار چارچوب­بندی می‌شود. (های، ۱۳۸۵: ۴۳-۴۲)
بررسی روابط بین‌الملل بر اساس توازن قوا، سیستم بین‌المللی کشور-ملت، حاکمیت ملی، تفکیک سیاست خارجی از روابط بین‌الملل و نظریه قدرت و منافع ملی، مجموعه‌ای از چارچوب‌های فکری-تحلیلی اندیشمندان سنت‌گرا را تشکیل می‌دهد که در واقع موجب ظهور یک پارادایم روابط بین‌الملل در میان آن‌ ها می‌شود واقع‌گرایی که گاه به‌صورت مکتب اندیشه قدرت از آن یاد می‌شود، از رویکردهایی است که برای مدت طولانی به‌عنوان پارادایم حاکم در مطالعه سیاست بین‌الملل موردتوجه قرار گرفته است.
هرچند دیدگاه‌های معتنابهی در ارتباط با بررسی سیاست و روابط خارجی بین کشورها در نظام بین‌الملل وجود دارد، از جمله دیدگاه ایده­آلیستی، لذا مبنا قرار دادن دیدگاه رئالیستی در پژوهش حاضر، به این اعتبار است که دیدگاه رئالیستی یکی از موجه‌ترین چارچوب‌هایی است که بر اساس موازنه قوا، منافع ملی، امنیت ملی، حاکمیت ملی و سیاست ملی قابل استنباط است. لذا این پژوهش، آن نوع از سیاستی را موردبررسی قرار خواهد داد که در راستای منافع ملی صورت‌بندی می‌شود.
جمع‌بندی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *