چگونه به حرف مردم بی اعتنا باشیم؟

بی توجهی به حرف مردم happy

«اینکه بقیه درمورد من چه فکر می کنن، اصلاً به من مربوط نیس.» — واینه برقرار (Wayne Dyer)

بعضی وقتا واسه اینکه به چه دلیل لایق بهترینا نیستیم، بهونه میاریم.

به گزارش آلامتو به نقل از مردمون؛ می بگیم رابطه مون با همسرمون به اندازه کافی خوبه و بقیه آدما روابط به مراتب بدتری دارن. تلاش نمی کنیم واسه رسیدن به آرزوهامون دستمون رو دراز کنیم چون باعث می شه احساس خودخواهی کنیم.

دیگه زمانش نرسیده که به ترس اجازه ندین به زندگی تون حکمرانی کنه؟ که دیگه دست از بهونه آوردن وردارین که به چه دلیل شرایط زندگی تون بهتر از این نیس؟

ترس کلمه زشتیه. ما رو از خوشبختی واقعی دور نگه می داره چون از خطر کردن ما جلوگیری می کنه. ما از هر چیزی که کمی دردناک باشه دوری می کنیم حتی اگه موندن در وضعیت الان به مراتب دردناک تر باشه.

جوون تر که بودم از اینکه خودم باشم ترس داشتم. واسه اینکه موردقبول بقیه قرار بگیرم همیشه با اونا موافقت می کردم.

می خواستم خودمم خودمو دوست داشته باشم اما هیچوقت نمی گذاشتم که بقیه خود واقعی ام رو ببینن.

یاد گرفتم که اگه خود واقعی تون رو نشون بدین، همه خوششون نمیاد و این هیچ اشکالی نداره. کسائیکه ارزش وقت شما رو داشته باشن، شما رو واسه اون چیزی که هستین تشویق می کنن. و می تونی روابطی عمیق تر و معنادارتر بسازین.

نمی تونستم واسه خودم فکر کنم، در اراده کردن ام مطمئن نبودم و اجازه می دادم بقیه با در نظر گرفتن اعتقادات خودشون واسه من تصمیم بگیرن. حس یه قایق اسباب بازی رو داشتم که اونو در اقیانوس اینطرف و اونطرف می فرستادند.

در دبیرستان به ما یاد نمی دن که روابط سالم چه شکلی هستن و چه چیزایی قبول کردنیه و چه چیزایی نیس. ما واسه رفتارای بقیه بهونه میاریم، حتی اگه برامون دردناک باشه. امید داریم که تغییر کنن و فکر می کنیم می تونیم اونا رو آدمای بهتری تبدیل کنیم.

من در اولین رابطه ام، خودمو به طور کل واسه طرفم تغییر دادم. ناامیدانه می خواستم کسی دوستم داشته باشه، به خاطر همین از دختری لجوج و پر طاقت و سمج به دختری رام و مهربون تبدیل شدم. اما در درونم احساس فضای خالی می کردم چون داشتم نقش بازی می کردم.

در عمق وجودم از رانده شدن می ترسیدم. با خودم دلیل آوردن می کردم که اونم تغییر می کنه و شاید من بتونم کمکش کنم که آدم بهتری باشه. اما هیچی تغییر نکرد. حتی بدتر شد.

به اون اجازه دادم رو من کنترل داشته باشه و در آخر به فردی دپرس و پر از ترس تبدیل شدم.

قرار نیس عشق ترسناک باشه. عشق یعنی قبول کردن یه فرد، به همراه اشتباهاتش و همه چیزای دیگه. اما باید همراه با احترام دوطرفه هم باشه. عشق یعنی بدون اینکه قصد تغییر کسی رو داشته باشین، واسه اون چیزی که هست تحسینش کنین. عشق یعنی اراده.

دانشگاه که بودم در دوران عقد باردار شدم اما قبل از به دنیا اومدن فرزندم جدا شدم و تعداد خیلی از دوستانم که منو بخاطر این مسئله قضاوت می کردن رو از دست دادم. اما حالا که به عقب نگاه می کنم، می فهمم که این تجربه دوستائی که واقعاً دوستم نبودن رو از کنارم دور کرد.

از طرف دیگه، دوستان واقعی ام، واسه بچه ام جشن سیسمونی گرفتن و بدون هیچ قید و شرطی دوستم داشتن. این درست همون کاریه که آدمها وقتی شما رو همونطور که هستین قبول می کنن و دوست دارن، انجام میدن.

به کمک والدینم دانشگاه رو تموم کردم و الان مشغول گذروندن دوران فوق لیسانس هستم.

خیلیا تصور می کردن که دانشگاه رو ترک می کنم اما من به خودم ایمان داشتم. واسه اولین بار به خودم احساس اعتماد کردم، چه بقیه دوستم داشته باشن و چه نداشته باشن.

همینطور که به زن قوی تری تبدیل می شدم، فهمیدم که اینی که هستم فوق العاده س و هیچکی قرار نیس منو جور دیگری راضی کنه یا تغییرم دهد. عزممو جزم کردم دیگه به این فکر نکنم که بتونم آدما رو به آدمای بهتری تبدیل کنم.

تلاش می کردم همه چیز رو قدم به قدم جلو ببرم چون وقتی که به زندگی ام از بالا نگاه می کردم به نظر ترسناک می رسید. می دونستم که یه روز وقتی زمانش برسه، با کسی آشنا میشم که منو بخاطر همون چیزی که هستم دوست داره و من هم اونو بخاطر همون چیزی که بود.

داشتن یه بچه به من کمک کرد بتونم قدر زمان حال و زیباییای دور و برم رو بدونم. این بچه هیچوقت نگران گذشته و آینده نبود، هیچوقت نگران این نبود که بقیه درموردش چه فکر می کنن.

خیلی ساده دور تا دور اتاق نشیمن می رقصه، با اسباب بازی هاش بازی می کنه و بدون نگرانی و استرس می خندد. از دیدن گلا و نور خورشید حال می کنه. نگاه کردن به اون به من یادآور می شه که دوست دارم چیجوری زندگی کنم.

زمان حال تنها چیزیه که داریم و شایسته این هستیم که از اون لذت ببریم.

نگران بودن خسته کننده س. جسم و فکرتون رو فرسوده می کنه. و در آخر، هیچ کاری جلو نمیره.

پس به چه دلیل باید اینکار رو بکنیم؟ چون فکر می کنیم اگه نگران باشیم، قدمی مثبت برخواهیم داشت. فکر می کنیم اینکار شرایط رو تغییر میده، درصورتیکه در واقعیت اینطور نیس.

یه روز در دوران بارداری در مغازه ای بودم. احساس می کردن پیرزنی به من بد نگاه می کنه. به انگشت بدون حلقه دستم خیره شده بود. مطمئن بودم که چه فکر می کنه.

شایدً در فکرش می گفت، «به این دختر حامله بدون شوهر نگاه کن. اون یه گناهکاره و جامعه رو به انحراف میکشونه.» فهمیدم که شدیداً عصبی شده ام و دلم می خواد زودتر از اون جا بیرون بروم. وقتی می خواستم از در بیرون بروم، فهمیدم که شیرم رو در فروشگاه جا گذاشته ام.

اونجا بود که فهمیدم چقدر مسخره س. اصلاً اگه اون پیرزن قضاوتم می کرد چه می شد؟ به چه دلیل باید اجازه می دادم کسی دیگه اعصابم رو خراب کنه؟

الان می فهمم که باید فقط به استقبال خوبیا بروم و دست از فکر کردن درمورد خیالات بقیه درمورد خودم وردارم. باید بفهمم که به اندازه کافی خوب هستم.

هممون به اندازه کافی خوب هستیم و لایق بهترین هاییم. فقط باید به اون ایمان داشته باشیم.

راه های افزایش هورمون شادی

چیجوری یه زندگی سالم داشته باشیم؟

خوشبختی خوشحال بودن مردمون چیجوری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *